تبليغاتX
قطره های باران

شنبه 30 اردیبهشت1391

هفت دریا

 

نمیدونم این نوشته که در زیر هست اسمش چیه . میدونم نوشته دندون گیری نیست. بیشتر  یک متن آهنگینه. اما چی شد نوشتم.

امروز و امشب خیلی به یار و دلبر و معشوقه ای احتیاج داشتم اما نه برای آغوش و بستر گرمش و نه برای بوسه های طولانی بر صورت و بدنش و نه برای عشقبازی بی وقفه تا صبح بلکه برای دلنوازی و همدردی و آرامش. به دستانش نیاز داشتم برای پاک کردن اشکم و نوازش سرم . به سینه گرمش برای سر نهادن و چشمها رو بستن. چقدر یک خلوت طولااااااااااااااااااااااااااااااانی میخوام. چقدر روی ماهش رو میخوام تا وقتی نگاهش میکنم دلم ذوق کنه و آروم بشم و ببوسمش. چقدر دوست دارم دراز بکشم.

اون گمشده که مثلا یار و دلبر و معشوقه منه ٬ اون غافل بی معرفت پس کجاست ؟ در دیار غربت با همه انتظارات برآورده نشده و دلخوری هام و اعتراضاتم دوباره غریبم و خیلی تنها . امشب مثل لبی تشنه که در تماس با آب همه آب را می فهمه ٬ همه تنهاییم رو خوب فهمیدم. 

از دست بی توجهی و ولخرجی و نبود دلسوزی همسر و فرزند ناراضی و از دست بی انصافی و خر کاری از نوع بی ثمر و بی اخلاقی اداره و مدیر معترض و صدای شکایتم رو انگار فقط خودم می شنوم. مسئولیت این زندگی و فرزند و تامین مالی و هزار کوفت دیگه فقط با منه ؟ پس توی خانواده های دیگه چه خبره ؟ از زندگی اینو فهمیدم که تا حساب و کتابی در کار نیست و حرف گوش کنی٬ همسر با تو خوبه و با عوض شدن رویه تو اون به این فکره که اگر طلاق رخ بده یا بعد از مرگ تو چی بهش میرسه. فرزند هم تو رو بانک و باربر و ... می بینه. نمک نشناسی احتمالا در ایران اپیدمی شده... و من که توی دنیای مسخره خودم هستم می فهمم اینطوری میشه که تنهام.

توی اداره دلیلی نمی بینم کار کنم. چه کاری ؟ بارها خواستم بیام بیرون از کار مزخرف دولتی اما هر بار به یک بهانه نشد. از اینجا سالم برگردم به تهران جونم رو از دست این جماعت نجات میدم. عمر و شادابیم رو مفت فروختم به حقوق ماهیانه. اما فکر و روحم  رو نمی فروشم. از راس تا ذیل فقط می خوان مطیع و چاپلوس و ...باشی. همونایی که من ندارم. همه را یک جوری در ادارات مشغول کرده اند. انگیزه ای برای کار نمونده. کار جدی رو می فرستم برای پیگیری و هیچ خری جوابگو نیست و من می مونم به طرف خارجی که پیگیر کار هست چی بگم. اما رئیس اداره از من می خواد میرزا بنویس باشم و نوار پیاده کنم و گزارش رو بفرستم تهران تا اون بره مدالش رو بگیره. اون کسی هست که از این مملکت و مردم بهترین بهره رو برده و می بره. 

مدیران گفتن سربراه باش و آیه قرآن خوندند برام که که اگر ما هم پست خوب داریم و هم وضع کاریمون خوبه این خواست خداست و اگر تو مشکلات برات پیش آمد و یک معاون بی شعور فرصت طلب بهت تهمت زد این هم خواست خدا بوده و صبور باش. گفتم بهشون که ترمز! من خودم معلم فرآن بودم . برام چی می خونید ؟! از اون خواسته هات بیا پایین و مثل همه باش. فامیل و دوست گفتن تو دو آتشه ای . تندی و رکی . چکارشون داری. بد حرف میزنی. مثل همه باش. اونهایی که خواستند دلسوزی کنند و بقول خودشون راهنمایی کنند برای همه بدبختی توی خونه ام و برای همه مشکلات اداریم گفتند بی خیال باش... تو نسبت به دنیای اطرافت حساسیت نشون میدی ... و از این حرفا . 

پس اونی که معیوبه منم. از اینکه می فهمم بعد از یک عمر زندگی٬ انگار اشتباهی دنیا رو دیدم و کلاه سرم رفته و از همه چیز من سواستفاده شده و پر از اشتباهم و توی این زندگی وحشی و زندگی با آدمهای وحشی تر٬ عیبم حساس بودنم هست ٬ دلم برای خودم می سوزه. یک جای کار می لنگه . حتما من اشتباهیم یا اینکه اشتباهی زندگی کرده و می کنم. دیر میرم خونه چون توی اتاقم در اداره آرامشم بیشتره. وقتی میخوام از خونه به اداره برم دلم نمی خواد برم. اینطوری دلم نبودن می خواد . مردن چیز خوبیه . امشب و شب های قبلی به مردنم توی خواب فکر کردم. زمینه قلبی رو هم که دارم. دیشب به خودم گفتم اگر خدا یکهو بعد از این همه سکوت برات مامور فرستاد و دعوتت کرد حاضری بری؟ دلت برای دخترت تنگ نمیشه؟ به خودم گفتم میرم . آخه زندگی باید برای یک چیز با ارزش باشه . باید بیارزه این همه تحمل.   امشب خیلی دلم سوخت برای خودم که چقـــــــــــــــــدر بی چاره ام. 

سیاهی شب از نیمه گذشت و لب های نازک سپیده رو بوسید و من شاهد این کار بودم. بجای دعا و حرف زدن با خدا٬ کاری که وقتی دنیا و زندگی برام تنگ میشه میکنم٬کلارینت و قانون و عود گوش دادم و گریه کردم. چیزی توی دلم مثل آبشار می ریخت و من تنها بیدار بودم و زن و بچه ها و مهمانم خواب بودند و من نوشتم.

 

عبور از گذر٬ کوچه را ندیدم ٬ قصه باید گفتنی باشد 

خلوتی در غوغا٬ می نوازد ساز دل٬ باید هنری باشد 

لحظه ای احساس٬ طعم آه سوزان٬ باید چشیدنی باشد  

لغزش آهسته قطره٬ اشک روی مژه٬ باید دیدنی باشد

دورم از یار٬ شکست بغض دلتنگی٬ باید شنیدنی باشد

در عبور ناله٬ پرده های جان لطیف٬ باید لرزیدنی باشد

دریای نیازم٬ همیشه ناز دلبر٬ باید کشیدنی باشد

                      

                              

نوشته شده توسط علی در |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 27 اردیبهشت1391

پیش از آنکه این خانه رو نهد به ویرانی

در ادامه پست قبلی٬ حالا اینجا را بخوانید و این موسیقی را با لینک زیر گوش کنید که نوای قشنگی است :  

یا اینجا را کلیک کنید : http://www2.trdinle.com/Ah_Leyla-28571.html

حتما پیش آمده که خارج از اراده، روبرو شده اید با مطالب و موضوعاتی که میخوانید یا چیزهایی که می شنوید یا نشانه هایی که همگی دقیقاٌ مرتبط هستند با موضوعی که قلب و ذهن ما را در همان ایام مشغول به خود کرده و ابن اسم هایی دارد ...

چندی پیش به یاد عزیز پرمهری بودم که از خطه اصفهان است. زمانی که در تهران بودم دوستی و صمیمیتی بین ما جاری بود و این محبت وجود سردم را گرم می کرد. دوستی ما بسیار کوتاه بود و طولی نکشید که سرنوشت او را در مسیر دیگری قرار داد. همان ابتدا به ایشان گفتم از این دوستی بپرهیز که قطعا به مراد دل نمی رسیم٬ ولی وی با شیرین زبانی اصفهانی چیزی گفت که برغم آگاهی از عاقبت ماجرا چشم عقلم را بستم و دست عاطفه و محبت و دلم را باز گذاشتم تا با هم دست به یکی کردند .

با اشاره به نکته بالایی و ارتباط نیروهای درون ما با رویدادهای بیرون وجودمان٬ مرور می کنم خاطره اخیر را که وقتی به یاد دوست اصفهانی بودم ٬ همزمان پیام کوتاهش را بعد از مدت ها شامل تبریک در این صفحات دیدم و چشم و دلم روشن شد. هر چند که بجز این کاری نمی شود کرد. دیروز که گرامیداشت روز زن و روز مادر و ولادت خانم فاطمه زهرا (سلام خدا بر او باد) بود٬ وقتی در صفحات اینترنتی در جستجوی یک  آواز ایرانی بودم٬ به طور اتفاقی شنیدن شعری از مرحوم شیخ بهایی مرا به اسم و توصیف اصفهان در فضایی از محبت و هنر گره زد و یاد آن یار عزیز دوباره زنده شد. عجیب این بود که هر بار یادش کردم نشانه ای ظاهر شد. یاد و اسم و خاطره دوست  همیشه زنده است و از عمق جانم از خدا می خواهم او را هر کجا که هست در پناه رحمت و امن خود حفظ کند.   

(میدان نقش جهان اصفهان) 

آواز معروف از آن شعر این بود :

... بی وفا نگار من می کند به کار من      خنده های زیر لب عشوه های پنهانی

خانه دل ما را خدا از کرم عمارت کن        پیش از آنکه این خانه رو نهد به ویرانی ...

در عالم دوستی و رفاقت های نو و کهنه٬ وقتی اسیر ذهن٬ اسم و خاطره هم نباشی٬ (که نمی شود !) نشانه ها رهایت نمی کنند و اطراف من پر است از نشانه ها و با گذشت زمان کم کم دل و جانم پر از غم می شود و دلم اینقدر از خوشی و ناخوشی می گیرد که گریه ام هم نمی آید و روز به روز افسرده میشوم...

شهر وین که به طور موقت در آن ساکن هستم بهاری زیبا و دل انگیز دارد و همراه با بهار فریبایی که مثل عروس خرامان از کنارمان درحال گذر است٬ هرجا که پا می گذارم پرشده از نوا و آواز  مینا و بلبل ها و کوچولوهای قشنگی که نامشان را نمیدانم. یاد دوست جانی٬ مثل آواز بلبل و قناری در این فضای بهاری٬ همیشه شیرین است هر چند دوری را فریاد می کند. به خود می گویم باید آن وقتی هشیار می بودم که محبتی در دل داشت کنده کاری می شد. این رویداد اولین دوستی من نبود اما تاثیرگذار بود. اولین دلدادگی مسخره و مجازی من بجز ناراحتی چیزی را به خاطر نمی آورد و از حماقتم و ساده لوحیم در آن دوره و سوء استفاده ای که از محبت خالص و بی ریای من شد آزرده می شوم. چقدر سخت و دردناک است که دوستی ها و دوستان و کسانی را در لباس دوست٬ وارد قلبت و جانت و زندگی ات کنی و بعد با اتفاقات متعدد در مسیر پر نوسان و پیچیده زندگی٬ حقایق برایت روشن شود یا اینکه جدایی بر خلاف میل تو حاکم شود. بدین ترتیب غمی نو و زخمی تازه بر دل نشیند و به روح بیچاره رنجی دیگر تحمیل گردد. و اگر راه نجاتی نباشد ؟

بعد از این همه تجربه های تلخ و شیرین( البته بیشتر آن در مشقت گذشت)٬ و حتی در لایه های بدبختی های زندگی مشترکم٬ بارها گرفتار اما و اگر شده ام. خیلی ای کاش به کار برده ام. خودم و دیگران را سرزنش کرده و می کنم و شاکی هستم از سرنوشتی که در شکل گیری آن٬ انتخاب ها و اشتباهاتم کمتر از تحمیل ها نقش داشته اند. پرسش های بی پاسخ و غم نهفته دارم و چون تاکنون طی عمر ناچیزم به پاسخی شایسته٬ از هیچ کجا نرسیدم٬ از همه بالا و پایین این زندگی و سرنوشتم راضی نیستم. 

برای دیگرانی که از دور مرا می بینند زندگی من محل آرزوی بعضی ها شاید باشد. قصد ناشکری و کفران نعمت ندارم. اما این چیزی نیست که آن را بخواهم. بسر بردن با حیوانات و زندگی در جزیره ای دور به اتفاق معشوقه را به هم نشینی با آدم های  اطرافم از زن و بچه٬ همکار و همسایه از زن و مرد ترجیح می دهم. چون آنها وفادار و قدرشناس و صادق و مهربانند... 

حرف آخر اینکه از زندگی و لحظات آن و طبیعت و تمامی نعمت هایی که در اختیار دارید باید لذت ببریم. زندگی برای بشر از لحظه ورود به دنیا تا به میانه آن و تا لحظه خروج از آن٬ به اتدازه کافی مشقت بار و همراه با رنج و تلخ است. تلاش می کنم خودم آن را سخت تر نکنم. مایه دلخوشی من بجز تمامی هستی از وسعت آسمان و زمین و فضای بیکرانه و طبیعت شگفتی آور پیرامون٬ وجود محبت و مهر و دوست داشتن هاست. جریان دلبری و دلباختگی و دلدادگی و محبت و دوستی و رفاقت و یکدلی و یکرنگی و یکی شدن توقف نداشته و ندارد و قلب عشق همیشه می طپد . داستان بی انتهای دوست داشتن همیشه روایت شدنی است ...

 ----------------------------------

آرامم کن ٬ ای آرام جان که امروز و امشب غم وجودم را گرفته . 

خیلی دلم گرفته . مثل آسمان این چند روزه وین . ابرهای خاکستری و سفید و سیاه همه جا هستند و من غایبم هر چند که پیش خیلی ها هستم . چه باد تندی می آید... 

نوشته شده توسط علی در |  لینک ثابت   • 

یکشنبه 24 اردیبهشت1391

این گل های زیبا !

 

تا به حال این گل را دیده اید ؟ چقدر این گل زیباست !! 

اسم آن به انگلیسی  bleeding heart   به معنای قلب خونریز است . این گل دلفریب رنگ های سفید و صورتی هم دارد. 

عجب اسمی ٬ عجب شکلی ٬ عجب رنگی ...!    

           

                                 

                    

------------------------------------------

و بعد از این گل های دل انگیز دعوت می کنم حرف های تلخ اما واقعی مرا بخوانید: 

خیلی مایلم شمار و اسامی کسانی را که با آنها ارتباط دوستانه داشته/ دارم یا رفاقت دلی بین ما جریان داشته/ دارد٬ از ابتدا تا به امروز بنویسم و درواقع برای خودم ثبت کنم دو موضوع را : یکی سنجش دوام دوستی و دیگری سنجش نفوذ دوستی در زندگی فردی و اجتماعی.

بجز دوره کودکی و نوجوانی که در مدارس ابتدایی و راهنمایی و دبیرستان گذشت و جنس دوستی ها و رفاقت های آن دوره کاملا متفاوت با دوران خودشناسی و خودآگاهی جوانی بود٬ واقعا می توانیم مشخص کنیم از چه زمانی دوستی و رفاقت های جدی و ریشه دار و تاثیرگذار در تمامی ابعاد زندگی آغاز شده است ؟ خوب است حساب کنیم به طور جدی از وقتی کسی رو به دوستی گرفته ایم یا دوست کسی شده ایم ... چه اتفاقی افتاده است؟ چند نفر ؟ جند نفر از آنها هنوز دوستند و چند نفر ٬ دیگر دوست نیستند و ما برای چند نفر دیگر نیستیم و برای چند نفر هستیم ؟!

در دنیای امروزم٬ در ۴۶ سالگی٬ خیلی چیزها و البته حد و مرز و ابعاد دوستی ها تغییر کرده است و فاصله و جنس دوستی ها و رفاقت ها روشن تر شده است و شاید بعدا روشن تر هم بشود ! همه می دانیم که گذشت زمان سبب می شود خیلی از موضوعات مبهم و نا مشخص ٬ به تدریج آشکار شود. اما حیف که نمی شود با تجربه ای که به دست آورده ای دوباره زندگی کنی.

شاید رفتار ما شبیه هم بوده باشد یا کاملا متفاوت . اما از دوستی با هم جنس های خودم و جنس مخالف گرفته تا دوستی های مجازی٬ چند ماهه٬ طولانی٬ دوستی های با بهانه و کاسب مآبانه ... تا دوستی های صادقانه ٬ بی بهانه ٬ سازنده ٬ دلی و متاسفانه تکرار نشدنی را تجربه کرده ام. لحظات شیرین و خوش داشته ام که آرزوی تکرارش را دارم٬ همینطور زمانی هم بر من گذشته که از آنها پشیمانم و حتی یادآوری آن مایه رنج و عذاب روحی و جسمی است. به طور کلی در نوع نگاه به دوستی و نحوه تعامل با دوست اشتباه زیاد کرده ام.

از ابتدا تا به امروز خیلی ساده لوحانه و با شتاب و ناپختگی و بدون عاقبت اندیشی٬ عاشقانه و صمیمانه با دیگران روبرو شده ام. هرچند منهم مثل هم نسل هایم تجربه زیبای جوانی را نداشته و در چارچوب های تنگ نظرانه و محدود و من درآوردی تربیتی و مذهبی٬ پنجره هایی را که به طور عادی برای هر کسی در جوانی باز می شود٬ به روی خودمان بستیم تا اینکه در حدود ۴۰ سالگی٬ آن نیرو و نیاز سرکوب شده روح و جسم ما سر باز کردند و ما را با شرایط بدی روبرو کردند. این یعنی زایش دوباره روح در حالی که باید با مختصات کنونی ما با تاخیر ارتباط برقرار کند. این موضوع برای من و هم نسل هایم در خانواده و جامعه مشکل ایجاد می کند. بخشی از مشکلات روحی و عاطفی ما به این تاخیر بر می گردد.

به تناسب قابل انتظار در جامعه٬ زیاد فریب خورده ام. هم مالی و هم عاطفی. اما تلاش می کنم این تجربه ها دوباره تکرار نشود. برای بعضی از دوستانم در خلوت ها گریه و دعا کرده ام و در موارد ضروری کمک هایی کرده ام. گاهی سرنوشت بین من و دوستانم جدایی انداخته است. گاهی دیوار بلندی بین دوستان فاصله انداخته که فقط با مرگ یکی دیگر برطرف می شود. نه می توان دوست را ترک کرد و نه می توان به او رسید. این بی چارگی٬ البته مرگ آدمی را جلو می اندازد و بیمارش می کند همان طور که مرا از پا در می آورد. در تجربه تلخ اولین دوستی با جنس مخالف آن هم به طور مجازی٬ به قدری ساده جلو رفته بودم که بعد از اینکه سرم محکم به دیوار خورد و با نامردی آن زن مواجه شدم٬ بهم ریختم. اگر کسی فقط برای احوالپرسی عادی می پرسید: علی حالت چطوره ؟ چشمانم مثل ابر بهاری اشک می ریخت. ماه ها گریه تنها مرهم من بود. صیقلی خوردم که دیدنی بود. تجربیات تلخ ( وقتی می گویم تلخ یعنی مثل زهر مرگ آور ) و خاطره های شیرین (حیات بخش و پر از روشنایی) دوستی های من در وجودم زنده است و رهایم نمی کند. آخی ...

خودمان را مثل ماه مرکز دایره ای تصور کنیم که به دور آن مدارهای دوستان است و دوستان مثل ماهواره به دور ماه می چرخند. برخی در مدارهای خیلی نزدیک و برخی دور و دورترند. آیا شما هم برای دوستانتان در جایگاهی مشابه هستید یا به مراتب دورتر و یا به مراتب نزدیک تر ؟

نوشته شده توسط علی در |  لینک ثابت   •