چهارشنبه 13 آبان1388
بارش تو چقدر قشنگه
یا رب ٬
خدای مهربون من و ای پروردگار یگانه ٬
گاهی اینقدر گرفتار و اسیر و وامونده و آسیب خورده و محنت کشیده ی مشکلات اداره این زندگی و گره های عاطفی با همه مخلفات اون و فشارهای عصبی و بگو مگو ها و ناله از ظلم و تبعیض و رنجش از مردم و همین اطرافیان و دوستان خودم و اهل خونه میشم که... دیگه زبونم برای اعتراض به تو و سرنوشتی که برام تقدیر میکنی باز میشه و ازت شاکی میشم و میگم پس سهم من از زندگی و لذت و رفاه و ... کو ؟ چرا منو توی سختی ها ولم کردی و از اون بالا نگام میکنی ؟ چرا چیزهایی که می خوام یا می خواستم بهم نمیدی یا ندادی ؟ چرا من باید اینقدر احساس غربت کنم ؟... و هی از این آه و ناله ها می کنم و در واقع از نعمت هات و از داده های بی پایانت غافل میشم .
اما تو خیلی ماهی ...
دست رحمتت همیشه روی سر ماست ... مثل همین بارون خوشگلی که دیشب روزی ما کردی و روی تن این شهر خسته ریختی تا دوباره نفسی تازه کنه .
توی رگبار دیشب توی خیابون بودم از فرق سر تا کف پا خیس شدم . اینقدر ذهنم درگیر مسائل مختلف شخصی٬عاطفی٬اداری وخونوادگی و... بود و اینقدر دلم پر بود که وقتی سیلاب بارونت می ریخت ....اشک توی چشمام جمع شد و همون زیر بارون هی دعا کردم و دعا کردم.
رب من ٬ می دونی که بارون رو چقدر دوست دارم و باید با قطره های بی شمار بارونت سلام وعلیک کنم و قربون صدقه ات برم. امروز به سفیدی های کوه بالا سرمون که نگاه می کردم و امروز که چشمک ها و برق برگها و گلبرگ های خیس پارک لاله لبخند روی لبهام نشوند و امروز که نور آفتاب پاییزی توی این همه شفافیت و پاکی و زمین بارون خورده منو متوجه خودش کرد و امروز به دلایل دیگه یادم اومد که از شکر به درگاهت برای اینهمه نعماتت غافل موندم. مثل همیشه کم میارم... تو که میدونی ضعیفم. با ریختن قطره های بارونت نوازشم کن...
باز با این کارها که می کنی یادم آوردی که شاید خیلی چیزها بهم ندادی و نخواهی داد ... اما خیلی چیزها داری بهم عنایت می کنی و هر روز هدیه میدی و داری منو خجل می کنی و از شر نفهمی و منگول بودنم نمیدونم چکنم... خدای مهربونم ٬ یادم آوردی که من مگه کی هستم؟ ذره ای و در کجا ؟ کره زمین و همه منظومه شمسی و کهکشان شیری و... ازاینکه اینقدر ضعیف وکوچیکم و افکارم و خواسته هام منو اذیت میکنه و از تو غافلم میکنه شرمنده و روسیاهم.
سه شنبه 24 شهریور1388
یک آرزوی اساسی
۱- کاش می دونستم چقدر از عمرم باقی مونده. چون اگر مطمئن بودم فرصتم کمه و بیخودی نباید به کارهای ناتمام و مسئولیتهای فعلی توی خونواده و اجتماع فکر کنم٬ از همه چی جدا می شدم و از اینجا میرفتم به جایی که دلم می خواد . می رفتم به یک سرزمین خیلی دور و هر کاری که دوست دارم از دیدنی ها٬ بودنی ها٬ خوردنی ها و پوشیدنیها و رقصیدنی ها و خوندنی ها و و ...انجام می دادم و به قسمتی از آرزوهای دنیویم قبل از مرگ می رسیدم ...
۲- الان دلم می خواد اساسا تهران و توی شرایط فعلیم نباشم. دوست دارم تنها باشم . دوست دارم الان
سوار یک قایق تفریحی مجهز باشم 
They are sailing from the Galapagos Islands to the Marquesas
که مثلا مقصدش جزایر گالاپاگوس توی اقیانوس آرام و
روی خط استوا هست 

و به همراه چند غریبه باشم که توی راه با هم آشنا بشیم. بعد برسیم و در یکی از اون جزیره های کوچیک خونه بگیرم و برم تمام ساحل رو پای برهنه بگردم ... توی آب اقیانوس غوطه بخورم و ماهی بگیرم
غذاهامو خودم آماده کنم و با کسی که دلم می خواد هم صحبت و هم نشین بشم ... شبها وقتی می خوابم ستاره ها رو توی دستم بگیرم و از رطوبت و خنکی هوا خودمو جمع کنم و بدون دغدغه های ایرانی ... بخوابم . توی دل این طبیعت گم و فراموش بشم برای همیشه و البته برای خودم اینه که دوباره زندگی کنم...از نو



۳- خوب مگه اشکالی داره ؟! این یک آرزوی اساسی منه که دوست دارم خیلی ساده و ماجراجویانه به یک جزیره دور سفر کنم و اونجا کار کنم و خرج زندگیم کنم اونهم روزانه. غم فردا رو نخورم و خوش باشم با طبیعت و خدا و خودم ... حتی اگر مهلتم برای زندگی کم باشه از چنین آرزویی نمی گذرم و تلاش می کنم در اولین فرصت اون عملی کنم. مهم نیست کجا . اما یک جزیره می خوام در اقیانوس ... تنها ٬ آروم و دلکش و سرشار از لذت
یکشنبه 22 شهریور1388
زندگی
زندگی چیه ؟ احساس ٬ شادی ٬ غم ٬ لذت٬ زیبایی ٬ عشق٬ مراقبت ٬ باور ٬ آزادی ٬ آرامش ٬ آفرینش٬ هنر٬ خیال ٬ اسرار٬ دانش٬ طبیعت ٬ یک رویا ... ؟
عکس قشنگیه٬ نه ؟
این عکس زیبا کلی حرف با ما می زنه... کدوم یکی رو انتخاب میکنه ؟ واقعیت یا رویا ؟
.jpg)
اگر دوست دارید باز هم عکس های قشنگ ببینید به اینجا سر بزنید :
http://amolife.com/image/miscellaneous/life-is-beautiful.html
از این لینک می تونید استفاده کنید و به موضوعات دیگه نگاه کنید.

